• وبلاگ : بنده ي عشقم و از هر دو جهان آزادم
  • يادداشت : انتظار قطره ها
  • نظرات : 0 خصوصي ، 2 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + بغض سكوت 

    اينو مدتهاست ميخواستم برات بنويسم نشد اما حالا كه شما نوشتي اينم از من...

    به ياد کفر برجان...

    صبح دوباره از خواب برخاستم...

    لباس مسلماني به تن کردم...

    از خانه خارج شدم...هر گناهي بود با لباس مسلماني انجام دادم.... خجالت!

    شب موقع خواب به ياد ميآورم خدايي هست...اما در نماز هم دنيا... خجالت!

    دانم هرچه خودنمايي هم کنم باز هم اطرافيانم ترکم گويند...

    امان از خودشيريني، ريا... بازم خجالت!

    کاش کمش در لباس مسلماني ريا نميکردم که تازه واردان اسلام بد بينند...

    اين اسلام و تسليم منووواسلام ناب خدا نبود.........................بازم خجالت!

    خجالت برايم معني ندارد...در جلوي روي خدا گناه کاري نداري

    خجالت! نه...خجالتي ندارم از تو، همان بهتر که اينگونه مسلماني نباشم...